من بعد حدود یکی،دو ماه برگشتم.خوب می دونید دیگه،ششمه و امتحان هاوکلی درد سر دیگه.
فقط اومدم چند تا مطلب رو بگم وبرم:


ولادت حضرت محمد(ص)مبارک باد...
ولادت امام جعفر صادق(ع)مبارک باد...

روز هوای پاک هم گرامی باد!به امید هوای سالم تر...



پرسيدم:ازهلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهي كشيدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم: كه چيست محرم؟باناله گفت:ماه عزاي اشرف اولادآدم است!


فقط یک کلمه: «مدرسه»








علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد،با
دروغ می بازد و با عشق می میرد ..
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است...

مادر
آه مادر،آیا نمی خواهی استراحت کنی؟
تو مثل زنبور عسل همیشه کار می کنی!
تو فقط ساعت ده شب می خوابی.
صبح خیلی زود از خواب بیدار می شوی.
مثل خروس سحر خیز.
پ.ت - لاکشمی - 8 ساله از هندوستان
ترجمه ی مجید عمیق
منبع:کتاب بیا دوباره بروییم
نام مجموعه:آیش،ُجنگ ادبی کودکان و نوجوانان
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
