هرگز از دست دادن کسی را در ذهنم نتوانستم تجسم کنم.
چرا که حتی فکرش هم باعث غلتیدن اشک ها بر گونه ام شده...
هنوز یادم هست روزی که پدر یکی از صمیمی ترین دوستانم که تا به حال ایشان را زیارت نکرده بودم فوت شد و من برای کسی که هرگز ندیده بودمش
اشک ریختم.
شاید برای دوستم
شایدم هر دو...
در هر صورت میدانم که غم از دست دادن مسری است.چه آن عزیزترین کس ات باشد و چه موقعیتی باشد که سالها برایش جنگیده باشی
و چه آن حیوان خانگی دوست داشتنی ات
و حتی آن کتاب بی ارزشی که فردی با ارزش بهت هدیه داده...
*************
باورش سخت است.
وقتی کسی یا چیزی عزیز را از دست میدهی
گوشه ای از قلبت خالی میشود
گوشه ای از ذهنت
گوشه ای از زندگیت
و تو هی تلاش میکنی که آنرا پر کنی
یک روز
دو روز
یک سال
ده سال
اما نمیدانی که چرا آن جای خالی هرگز پر نمیشود...
نمیدانی چرا آن جای خالی تبدیل به چاله ای بی انتها شده
و نمیدانی و نمیدانی....
از دست دادن همچین حسی دارد.
تهی شدن و تهی ماندن
غمی توصیف ناپذیر و جمع نشدنی در واژگان
حسی گنگ
حسی تمام نشدنی
و من چگونه باور کنم که نیستی؟
چگونه باور کنم که دیگر نخواهی بود؟
چگونه به خود بقبولانم که دیگر نخواهمت داشت؟
چگونه این حس لعنتی از دست دادن را نابود کنم؟
آخر چگونه؟
تو به من بگو
تویی که مرا تنها گذاشتی...