ح Haniye with a

سلام!!!


روز جهانی زن 

و

روز جهانی کودک و رسانه مبارک باد!!!



تماشای ۲ ساعت تلویزیون برای کودکان کافیست



۱۳۹۰/۱۲/۱۹ | ۱:۴۳ ب.ظ | حانیه | 
        


                

                    


                


                


    


     


          



                  



       




خداحافظ!!!


تابعد!!!!  

۱۳۹۰/۱۲/۱۱ | ۸:۵۷ ب.ظ | حانیه | 

di-9Z8S.jpg (469×700)


۱۳۹۰/۱۲/۱۱ | ۸:۲۷ ب.ظ | حانیه | 

اینه!!!!

بهترین دوچرخه سوار تاریخ (عکس) - www.taknaz.ir


niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

۱۳۹۰/۱۲/۰۷ | ۴:۴۴ ب.ظ | حانیه | 


ههههههههههههه!!!!!!!!

۱۳۹۰/۱۲/۰۶ | ۵:۴۵ ب.ظ | حانیه | 

زندگی رسم خوشایندی است . 
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، 
پرشی دارد اندازه ی عشق . 
زندگی چیزی نیست ، 
كه لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود....

هر كجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.....
niniweblog.com

niniweblog.com


۱۳۹۰/۱۲/۰۲ | ۹:۹ ب.ظ | حانیه | 
5 ثانیه به این شکل خیره بشین. اگر دیوانه نشدین میبینین که کمانها به تدریج از بین میرن و دوباره به عنوان قطعه ای از یک کمان دیگه شکل می گیرن. 

big-animated Smiley 



big-animated Smiley


۱۳۹۰/۱۱/۲۸ | ۲:۳۱ ب.ظ | حانیه | 

میلاد حضرت محمد مصطفی(ص)


و امام جعفر صادق(ع) بر تمامی مسلمانان مبارک باد



یا محمد(ص) آیه ایمان تویی


مرد قرآن بهترین انسان تویی


اسم تو نور امـــــید است و صفای سینه هاست


دین تو اسلام عشق است و بدور از کینه هاست


روز میــــــــلادت شــدم مست مـــی عرفان تو


آیه شرع است و حق است، خط به خط قرآن تو


ای تو چون شمع و جودم عشق تو بر جان من


یا محمد(ص) ای رسول  ای بانی ایــــمان من


(شایان نجاتی ترانه سُرا)





۱۳۹۰/۱۱/۲۰ | ۱۰:۵ ب.ظ | حانیه | 

خانم طباطبائی- همسر حاج سید احمد آقا (ره) – درباره رفتار امام با بچه های و بازی امام با نوه اش علی چنین می گوید: علی كوچك بود، گاهی كارهایی می كرد كه اصلا مناسب نبود، حتی ممكن بود برای آقا ایجاد ناراحتی كند، ولی آقا با كمال خوشحالی و خنده می گفتند: مساله ای نیست، بچه را آزاد بگذارید چون آقای تمام شبانه روز را در خانه بودند و علی هم در كنار ایشان بود لذا آقا با علی مانوس بودند و علی هم به آقا انس گرفته بود. یك بار من پیش آقا رفتم و دیدم علی در كنار ایشان نشسته است و از آقای تقاضای ساعتشان را دارد، ایشان فرمودند: «پدرجان! آخر ساعت رنجیرش می خورد به چشمت و اذیت می شوی» علی گفت: خوب عینكتان را بدهید . ایشان فرمودند: عینكم نیز همینطور، به چشمانت می زنی چشمانت اذیت می شود، چشم تو حالا ظریف است، گل است، علی اصرار كرد كه آقا، عینك را بدهید ایشان فرمودند: نه دسته اش را می شكنی و من دیگر عینك ندارم، نمی شه بچه به این چیزها دست بزند. چند دقیقه ای گذشت و علی در خانه چرخی زد و مجددا آمد و گفت: آقا! امام فرمودند: «جانم » علی گفت: آقا: بیا تو بچه شو و من آقا می شود!! امام فرمودند خیلی خوب باشد. علی گفت: پس پا شو از این جا، بچه كه جای آقا نمی نشیند. امام بلند شدند و خودشان را كنار كشیدند و علی گفتند: پس عینك را بده، ساعت را بده بچه كه به عینك و ساعت دست نمی زند!! آقا فرمودند بیا، من به تو چه بگویم؟ راهش را درست كردن و عینك و ساعت را گرفتی. گاهی علی به آقا می گفتند: شما بنشینید من شما را حمام كنم، آنوقت ایشان می نشستند و علی سر و صورت ایشان را می شستند، علی دستش را به دیوار می كشید كه مثلاً صابون است بعد به سر و صورت آقا می مالید. من به علی می گفتم: با این كار آقا را اذیت می كنی و آقا فرمودند: نه اذیت نمی كند بگذارید كارش را بكند.

۱۳۹۰/۱۱/۱۶ | ۲:۲۱ ب.ظ | حانیه | 

۱۳۹۰/۱۱/۰۶ | ۲:۲۱ ب.ظ | حانیه | 



طراحی شده توسط : بلک تم